من به هیچ چیز اطمینان ندارم. من از بس چیزهای متناقض دیدهام و حرفهای جور به جور شنیدهام حالا هیچ چیز را باور نمیکنم. به ثقل و ثبوت اشیاء، به حقایق آشکار و روشن همین الان شک دارم. نمیدانم اگر انگشتهایم را به هاون سنگی گوشهی حیاطمان بزنم و از او بپرسم: آیا ثابت و محکم هستی؟ در صورت جواب مثبت باید حرف او را باور بکنم یا نه...
آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احساسات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمدهاند؟ آیا آنچه که حس میکنم، میبینم و میسنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
هرکس با قوهی تصور خودش کسی دیگر را دوست دارد و این از قوهی تصورش است که کیف میبرد، نه آن زنی که روبهروی اوست. آن زن تصور درونی خودمان است. یک موهوم که با حقیقت اصلی فرق دارد.
كت هاي او را از پشت محكم بستند و كشان كشان بردند توي يك غار دراز تاريك انداختند. احمدك هر چه عز و چز كرد بهخرجشان نرفت و يك تخته سنگ بزرگ هم آوردند ودر د هنه غار انداختند . بعد هم به پيرهن احمدك خون كفتر زدند دادند به يك كاروان كه از آنجا ميگذشت و نشاني دادند كه آنرا به پينه دوز بدهد و بگويد كه احمدك را گرگ پاره كرده و راهشان را كشيدند و رفتند سر سه راهه و پشك انداختند، يكي از آنها بهطرف مشرق رفت و يكي هم بهطرف مغرب.
از نکبتی که مرا گرفته بود گریختم ؛ بدون مقصود معیّنی از میان کوچه ها ، بی تکلیف از میان رجاله هایی که همه ی آنها قیافه ی طمّاع داشتند و دنبال پول و شهوت می دویدند گذشتم ، من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم ، چون یکی از آنها نماینده ی باقی دیگرشان بود ؛ همه ی آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلیشان میشد .
در اين دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستینبار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشيد، اما افسوس، اين شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره پرنده بود که بهصورت یک زن یا فرشته بهمن تجلی کرد و در روشنایی آن یکلحظه، فقط یکثانیه همه بدبختیهای زندگی خودم را دیدم و بهعظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد.