‏نمایش پست‌ها با برچسب هاروکی موراکامی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هاروکی موراکامی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴/۰۹/۱۵

791

«می‌خوام بگم، تو تا حالا یکی از اونا رو دیدی؟»
گفتم: «نه، ندیدم.»
«مطمئنی فرصت دیگه‌ای برات پیش می‌آد؟»
«نمی‌دونم.»
«برای همین نگرانم.»
گفتم: «آره، اما ببین، من هیچ وقت یه زرافه رو در حال بچه به دنیا آوردن، یا حتی وال‌ها رو در حال شنا ندیدم. پس چرا بچه کانگورو این‌قدر باید مهم باشه؟»
«واسه این‌که این یه بچه کانگوروئه، همین.»
تسلیم شدم و شروع کردم به ورق زدن روزنامه. هیچ وقت نتوانسته‌ام دخترها را در بحث مغلوب کنم.

نفر هفتم/ هاروکی موراکامی/ محمود مرادی

۱۳۹۱/۰۸/۱۵

772

.لطمه ی روحی، تاوانی است که هر شخص باید بابت استقلال خود بپردازد


از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم / هاروکی موراکامی / مجتبی ویسی

۱۳۹۱/۰۵/۱۳

763

بعدا که نصف شب بیدار شدم، ایزومی کنارم نبود. به ساعت کنار تختم نگاه کردم. دوازده و نیم. کورمال‌کورمال دنبال کلید چراغ گشتم، روشنش کردم و به دور و بر اتاق زل زدم. همه‌چیز چنان ساکت بود که انگار وقتی خواب بودم کسی را دزدیده‌اند و روی همه‌چیز خاک مرده پاشیده‌اند. دو ته‌سیگار له‌شده تو زیرسیگاری بود و یک پاکت سیگار خالی مچاله کنارش. از رختخواب درآمدم و رفتم طرف اتاق پذیرایی. ایزومی آنجا نبود. تو آشپزخانه و حمام هم نبود. در را وا کردم و به حیاط جلو نگاهی انداختم. فقط یک جفت صندلی راحت پلاستیکی در نور روشن مهتاب غوطه‌ور بودند. با صدای آهسته گفتم: "ایزومی". هیچ صدایی. باز صدا زدم،  این بار بلندتر. قلبم به تپ‌تپ افتاد. آیا این صدای من بود؟ طنینش بلند و غیرطبیعی بود. باز جوابی نیامد. نسیم ملایمی از جانب دریا علف‌ها را به خش‌خش انداخت. در را بستم، به آشپزخانه برگشتم و نصف لیوان شراب برای خودم ریختم تا آرام بگیرم.

گربه‌های آدمخوار / هاروکی موراکامی / مهدی غبرایی

۱۳۹۰/۰۷/۰۴

741

گفت: "نمي‌دونم ... اين روزها انگار نمي‌تونم منظورمو برسونم. فقط نمي‌تونم. هروقت مي‌خوام چيزي بگم، غلط فهميده مي‌شه. يا اين جوره، يا آخرش طوري مي‌شه كه خلاف نظرمو مي‌گم. هرچه سعي مي‌كنم درستش كنم، بيشتر گند مي‌زنم. گاهي حتي يادم نمي‌ياد اول چي مي‌خواستم بگم. انگار تنم دونيم شده و نصفش دنبال نصف ديگه‌ش دور ستون بزرگي مي‌چرخه. هي دورش مي‌دوم. اون نصفه‌ي ديگه كلمات درُستو در دسترس داره، اما هيچ‌وقت بهش نمي‌رسم."

گربه‌هاي آدمخوار / هاروكي موراكامي / مهدي غبرايي

۱۳۸۹/۰۸/۲۳

620

در یک صبح زیبای ماه آوریل، در یکی از خیابان‌های فرعی محله‎ی معروف هارویوکوی توکیو، دختر صددرصد دل‌خواهم را دیدم. راستش را بخواهید آن‌قدرها هم زیبا نیست. آدم خیلی مهمی هم نیست. لباس پوشیدن‌اش هم چیز خاصی ندارد. پشت موهایش هم در خواب شکسته و بی‌ریخت شده. راستش جوان هم نیست؛ باید سی سالی داشته باشد. درست‌ترش این است که بگویم اصلاً شبیه دخترها نیست. اما باز هم از پنجاه قدمی می‌توانم بفهمم او دختر صددرصد دل‌خواه من است...

دیدن دختر صددرصد دل‌خواه در صبح زیبای ماه آوریل/ هاروکی موراکامی/ محمود مرادی

۱۳۸۹/۰۷/۰۶

595

میک جگر زمانی با تفاخر گفته بود: «ترجیح می‌دهم بمیرم تا آن که در چهل‌و‌پنج سالگی هنوز ترانه‌ی "رضایت" را بخوانم.» البته می‌دانم که او الان شصت‌سالگی را رد کرده و هنوز دارد همان ترانه را می‌خواند، ولی در آن زمان هم اگر عده‌ای به این حرف او خندیدند من جزو آن‌ها نبودم. میک جگر در جوانی تصوری از چهل‌و‌پنج سالگی خود نداشته است و من هم مثل او بودم. آیا حالا من باید به او بخندم؟ حق ندارم. تنها شانسی که من آورده‌ام این بوده که خواننده جوان راک نبوده‌ام. حرف‌های احمقانه‌ی مرا در جوانی کسی به یاد ندارد تا آن‌ها را دوباره تحویلم دهد.

از دو که حرف می‌‍‌زنم از چه حرف می‌زنم؟/ هاروکی موراکامی/ مجتبی ویسی

۱۳۸۸/۱۱/۲۶

444

باید نگاه کنی! این یکی دیگر از مقررات ماست. بستن چشم‌هایت چیزی را عوض نمی‌کند. چون نمی‌خواهی شاهد اتفاقی باشی که می‌افتد، هیچ چیز ناپدید نمی‌شود. درواقع دفعه‌ی بعد که چشم باز کنی اوضاع بدتر می‌شود. دنیایی که تویش زندگی می‌کنیم اینجور است آقای ناکاتا، چشمانت را باز کن. فقط بزدل چشم‌هایش را می‌بندد. چشم بستن و پنبه در گوش چپاندن باعث نمی‌شود زمان از حرکت بایستد.


کافکا در کرانه/هاروکی موراکامی/مهدی غبرائی

۱۳۸۸/۰۵/۱۵

334

مي‌داني چي فکر مي‌کنم؟ به نظرم خاطره‌ها شايد سوختي باشد که مردم براي زنده ماندن مي‌سوزانند. تا آنجا که به حفظ زندگي مربوط مي‌شود، ابداً مهم نيست که اين خاطرات به درد بخور باشند يا نه. فقط سوخت‌اند. آگهي‌هايي که روزنامه‌ها را پر مي‌کنند، کتاب‌هاي فلسفه، تصاوير زشت مجله‌ها، يک بسته اسکناس ده هزار يني، وقتي خوراک آتش بشوند، همه‌شان فقط کاغذند. آتش که مي‌سوزاند، فکر نمي‌کند آه، اين کانت است يا آه، اين نسخه‌ي عصر يوميوري است يا چه زن قشنگي! براي آتش اين‌ها چيزي جز تکه کاغذ نيست.همه‌شان يکيست.خاطرات مهم، خاطرات غيرمهم، خاطرات کاملاً به دردنخور. فرقي نمي‌کند، همه‌شان فقط سوخت‌اند.

پس از تاريکي/ هاروکي موراکامي/مهدي غبرائي

۱۳۸۷/۱۱/۱۷

237

سکوت. سکوت نیروبخشی که تلویحاً نشان می‌داد ما به درک متقابل رسیده‌ایم. من، نقش خودم را در حمایت از این احساس ایفا کردم و به آن سکوت احترام گذاشتم.
زن بالاخره گفت: "پس مواظب خودتان باشید" و گوشی را گذاشت. در لحنش نشانی از هم‌دلی به گوش می‌رسید.

کجا ممکن است پیدایش کنم / هاروکی موراکامی

۱۳۸۷/۱۱/۱۴

234

«هر وقت افسردگي به سراغم مي‌آيد شروع به تميز کردن خانه مي‌کنم. حتي اگر دو يا سه صبح باشد. ظرف‌ها را مي‌شويم. اجاق را گردگيري مي‌کنم. زمين را جارو مي‌کشم، دستمال ظرف‌ها را تو سفيد کننده مي‌اندازم، کشو‌هاي ميزم را منظم مي‌کنم و هر لباسي را که جلوي چشم باشد اتو مي‌کشم.» در حالي با انگشت مشروبش را به هم مي‌زد ادامه داد: «آن قدر اين کار را مي‌کنم تا خسته شوم، بعد چيزي مي‌نوشم و مي‌خوابم. صبح بيدار مي‌شوم و وقتي جوراب‌هايم را مي‌پوشم، حتي يادم نمي‌آيد شب قبل به چه فکر مي‌کردم.»


فاجعه ی معدن در نیویورک / هاروکی موراکامی / نشر چشمه