‏نمایش پست‌ها با برچسب کیومرث پوراحمد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کیومرث پوراحمد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸/۰۹/۰۲

424

چیزی متولد می‌شد! مادر، قبلا گفته بود که وقتش است. وقتش بود. سه‌تا از تخم‌ها ترک برداشته بود. ما، من و گلچهره، شکافته شدن یک پوسته را دیدیم و جوجه اردکی که متولد می شد. و پوستهای دیگر و جوجه اردکی دیگر را … مادر مرا واداشته بود به مواظبت اردک‌های کرچ که در مرغدانی نیمه تاریک گوشه‌ی حیاط، روی تخم‌ها خوابیده بودند. حالا من و گلچهره در مرغدانی بودیم. فکرش را هم نمی‌کردم که روزهای زیادی به تنهایی مراقب اردک‌ها بوده‌ام، هیچ احساس مالکیت نمی‌کردم. انگار گلچهره از روز اول سهم داشته است. احساس می‌کردم جوجه‌ها مال هر دوی ماست، اصلا مال اوست و من هم می‌توانم لذتشان را ببرم. هنوز نمی‌دانستم عاشق شده‌ام و این عشق است که آدمی را بخشنده می‌کند.

کودکی نیمه‌تمام / کیومرث پوراحمد

۱۳۸۸/۰۸/۰۳

414

در ظریف ترین آبی زار جهان گم شده بودیم. من او را گم کرده بودم. فریاد زدم: گلچهره!صدایم به سقف بلند و مدور زیر گنبد مسجد شیخ لطف الله خورد و پژواک نام او مانند موجی معطر برگشت و خورد به صورتم، نه یک بار، نه دوبار، …. وقتی امواج پژواک نام او همه ی وسعت آبی زار را عطرآگین کرد، از پشت ستونی حجیم سرک کشید. بعد آمد کنار من و رو به بلندای سقف، با صدای بلند گفت: “من اینجام!”

و او آن جا بود، کنار من. باز نوبت من شد، فریاد زدم: گلچهره!

…. و هنوز نمی دانستم این پژواک عشق است.

کودکی نیمه تمام / کیومرث پوراحمد

۱۳۸۷/۰۸/۲۵

166

- آقا ما فکر کردیم می‌خَین ما را تشویق کنیند!
- بِچا! چاردم تشویق دارِد؟!!


قصه‌های مجید / کیومرث پوراحمد