‏نمایش پست‌ها با برچسب میخاییل بولگاکف. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب میخاییل بولگاکف. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۰۴/۱۹

526

و عشق گریبان ما را گرفت، درست همان‌طوری که قاتلی یک‌دفعه از کوچه‌ای تاریک سر آدم هوار می‌شود، هر دومان را تکان داد، همان تکان رعد و برق؛ همان تکان برق تیغه‌ی چاقو. بعدها البته گفت که اینطور نبوده و ما از سال‌ها پیش، حتی بی‌آنکه یکدیگر را بشناسیم عاشق هم بوده‌ایم و او در ظاهر مدتی با مرد دیگری زندگی می‌کرده و من هم با آن دخترک...اسمش چه بود...زندگی می‌کردم. چنان صحبت می‌کردیم که انگار همین دیروز از هم جدا شدیم و سال‌ها همدیگر را می‌شناسیم. آفتاب ماه مه بر من تابید و زن، معشوقه‌ی من شد.
مرشد و مارگریتا / میخائیل بولگاکف / عباس میلانی

۱۳۸۷/۱۰/۱۴

206

چه اندوهبار است، ای خدایان، جهان به شب هنگامان، و چه واژه گونه است مهی که مردابها را می پوشاند. اگر پیش از مرگ رنجی فراوان برده باشی و اگر در این وادی مه گرفته به درماندگی پرسه ای زده باشی و اگر بار گران جانکاهی بر دوش، گرد جهان می گشتی، می فهمیدی. و اگر خسته باشی و بی هیچ بیم و دریغی به ترک جهان و ترک مه و مرداب و رودخانه هایش رضا داده باشی، می فهمیدی. اگر حاضر بودی با قلبی سبک به کام مرگ فرو روی و می دانستی که تنها مرگ مرهم زخم تو است، می فهمیدی.

مرشد و مارگریتا / میخاییل بولگاکف