‏نمایش پست‌ها با برچسب ریموند کارور. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ریموند کارور. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰/۰۳/۰۵

722

روزی که او آمد، پیژاما به تن روی کاناپه نشسته بود و داشت با مشت به طرف راست سرش می‌زد. درست قبل از آن‌که مشت دوم را بزند، صداهایی از پاگرد پایین شنید، توانست صدای زنش را بشناسد. صدا مثل همهمه‌ی صداهایی بود که از دور، از جمعیتی بیاید، اما می‌دانست اینز است و یک‌جوری می‌دانست این دیدار دیدار مهمی است. یک بار دیگر با مشت به سرش کوبید، بعد بلند شد.

کلیسای جامع/ داستان مراقب باش/ ریموند کارور/ فرزانه طاهری

۱۳۹۰/۰۲/۱۱

716

« وقتی کوچک بودم، دلم می‌خواست بزرگ که شدم بروم توی سیرک کار کنم. دلم نمی‌خواست پرستار یا معلم بشوم. یا نقاش، آن‌وقت دلم نمی‌خواست نقاش بشوم. دلم می‌خواست امیلی هورنر قهرمان بندبازی بشوم. خیلی برایم مهم بود. آن‌وقت‌ها می‌آمدم این‌جا توی انبار تمرین می‌کردم، روی تیرهای زیر شیروانی راه می‌رفتم. آن تیر بزرگه را ببین، صدها بار رویش راه رفته‌ام. » خواست چیز دیگری بگوید، اما دود سیگارش را فوت کرد و آن را روی پاشنه‌ی کفشش خاموش کرد و به دقت توی خاک فرو کرد.

کلیسای جامع/ ریموند کارور/ فرزانه طاهری

۱۳۸۹/۰۵/۱۲

553

"من و تری پنج سال است با همیم، چهار سال است ازدواج کرده‌ایم. و چیز وحشتناک، و چیز وحشتناک این است که، که البته نکتۀ خوبش، یعنی می‌شود گفت درواقع موهبت این است که اگر سر هر کدام ما بلایی بیاید ـ ببخشید که این را می‌گویم ـ اما اگر همین فردا سر یکی از ما بلایی بیاید، فکر می‌کنم دیگری، آن یکی، شاید مدتی غصه بخورد، می‌دانید، اما بعد طرفی که مانده می‌رود و باز عاشق می‌شود. خیلی زود می‌رود یکی دیگر را پیدا می‌کند. همۀ این عشقی که ازش حرف می‌زنیم، فقط به صورت خاطره باقی می‌ماند. شاید حتی خاطره‌اش هم نماند. اشتباه می‌کنم؟ از مرحله پرتم؟ می‌دانید، می‌خواهم اگر درست نمی‌گویم مرا از اشتباه درآورید. می‌خواهم بدانم. می‌خواهم بگویم که من هیچ‌چیز نمی‌دانم و قبل از همه این را اعتراف می‌کنم."

کلیسای جامع و چند داستان دیگر / رِیموند کاروِر / ترجمۀ فرزانه طاهری

۱۳۸۸/۱۲/۲۵

456

زنم با لباس‌هایش غیب شده
فقط دو جوراب به‌جا گذاشته و
بُرسی که پشت تخت افتاده
باید جوراب‌های خوشگلش را نشانتان دهم
و این موی سیاه سفت را که لای دندانه‌های برس گیر کرده
جوراب‌ها را در کیسه زباله می‌اندازم، برس را
نگه می‌دارم و استفاده می‌کنم
فقط تخت است
که غریب افتاده و نمی‌شود بی‌خیالش بود
تو مشغول مردنت بودی / ... ریموند کارور / محمدرضا فرزاد