‏نمایش پست‌ها با برچسب گابریل گارسیا مارکز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گابریل گارسیا مارکز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۰۵/۰۵

545

در این دنیا نمی‌توانی دو نفر را پیدا کنی که به قدر تو و پدرت به‌هم شبیه باشند و این بدترین حالت برای گفتگوی دوستانه است.

زنده‌ام که روایت کنم / گابریل گارسیا مارکز / کاوه میرعباسی

۱۳۸۹/۰۵/۰۳

544

فقط باید کتاب‌هایی را بخوانیم که مجبورمان می‌کنند باز به سراغشان برویم.

زنده‌ام که روایت کنم / گابریل گارسیا مارکز / کاوه میرعباسی

۱۳۸۸/۰۶/۱۳

371

افرادی که عضوی از بدنشان با استفاده از عمل جراحی قطع می‌شود، از درد، خارش و انقباض عضله رنج می‌برند. آن هم در محلی که دیگر آن عضو وجود خارجی ندارد!

عشق سال‌های وبا/ گابریل گارسیا مارکز/ کیومرث پارسای

۱۳۸۸/۰۵/۲۶

346

از خیلی بچگی، شنیده بودم وقتی شخصی میمیرد، شپش هایی که در موها جا خوش کرده اند، بیرون میریزند و روی بالش ها پراکنده میشوند و خویشاوندان متوفی را خجل میکنند. این موضوع چنان مرا به وحشت انداخت که اجازه دادم برای رفتن به مدرسه، سرم را از ته بتراشند، و هنوز هم اندک رخت و لباسی را که برایم مانده است با صابون مخصوص ضدعفونی سگ ها میشویم و خرسندم. حالا به خودم میگویم از اینجا معلوم میشود که مفهوم آبروداری در جمع بهتر از مفهوم مرگ در ذهنم شکل گرفته بود

خاطرات دلبركان غمگين من/ ماركز

۱۳۸۸/۰۱/۲۱

272

هیچگاه دوستانی خیلی صمیمی نداشتم، و اندک کسانی هم که کمی با آنها خودمانی شدم در نیویورک هستند: یعنی مرده‌اند، چون تصور می‌کنم ارواح معذب به آنجا می‌روند تا ناگزیر نباشند حقیقت زندگی گذشته‌شان را بپذیرند.
خاطره‌ی دلبرکان غمگین من / گابریل گارسیا مارکز / کاوه میرعباسی

۱۳۸۷/۱۱/۲۶

246

سن جنسی من هیچ‏گاه باعث دغدغه‏ی خاطرم نبود، چون توانایی‏های من آن‏قدرها به خودم مربوط نمی‏شد که به زن‏ها و زن‏ها وقتی بخواهند، فوت و فن کار را خوب بلدند. امروزه از این جوان‏های هشتاد ساله که با دیدن بعضی تغییرات هراسان به سراغ دکتر می‏روند خنده‏ام می‏گیرد و تازه نمی‏دانند که در نود سالگی وضع از این هم بدتر می‏شود، ولی چه اهمیتی دارد: این‏ها ریسک‏های زنده ماندن است. هرچند حافظه‏ی پیر‏ها برای چیزهایی که ضروری نیستند ضعیف می‏شود، اما به ندرت در مورد چیزهایی که واقعن مورد علاقه‏ی آن‏هاست تعلل می‏کند و این از نکته‏های خوب زندگی است.
سیسرون به درستی گفته است که: هیچ پیری نیست که مخفیگاه گنج خودش را فراموش کند.

خاطره ی روسپیان سودا زده ی من / گابریل گارسیا مارکز / برگردان: امیرحسین فطانت

۱۳۸۷/۱۰/۲۱

213

سرهنگ آئورلیانو بوئندیا با خود زمزمه می کرد:
"انسان باید تا چه حد خوار و زبون بشود و چقدر باید بیچاره باشد تا بگذارد این شش سرباز مأبون اورا بکشند و او نتواند هیچ کاری بکند" آن قدر با خشم این جمله را تکرار کرد که عاقبت خشمش تبدیل به نوعی شوق شد.
سروان روکه کارنیسرو به تصور این که سرهنگ دارد دعا می خواند به رقت آمده بود .

صد سال تنهایی / گابریل گارسیا مارکز / برگردان: بهمن فرزانه

۱۳۸۷/۰۵/۲۱

67

هیچ دیوونه‌ای دیوونه نیست اگه آدم خودشو با اون تطبیق بده.
از عشق و شیاطین دیگر/ گابریل گارسیا مارکز