از خیلی بچگی، شنیده بودم وقتی شخصی میمیرد، شپش هایی که در موها جا خوش کرده اند، بیرون میریزند و روی بالش ها پراکنده میشوند و خویشاوندان متوفی را خجل میکنند. این موضوع چنان مرا به وحشت انداخت که اجازه دادم برای رفتن به مدرسه، سرم را از ته بتراشند، و هنوز هم اندک رخت و لباسی را که برایم مانده است با صابون مخصوص ضدعفونی سگ ها میشویم و خرسندم. حالا به خودم میگویم از اینجا معلوم میشود که مفهوم آبروداری در جمع بهتر از مفهوم مرگ در ذهنم شکل گرفته بود
هیچگاه دوستانی خیلی صمیمی نداشتم، و اندک کسانی هم که کمی با آنها خودمانی شدم در نیویورک هستند: یعنی مردهاند، چون تصور میکنم ارواح معذب به آنجا میروند تا ناگزیر نباشند حقیقت زندگی گذشتهشان را بپذیرند. خاطرهی دلبرکان غمگین من / گابریل گارسیا مارکز / کاوه میرعباسی
سن جنسی من هیچگاه باعث دغدغهی خاطرم نبود، چون تواناییهای من آنقدرها به خودم مربوط نمیشد که به زنها و زنها وقتی بخواهند، فوت و فن کار را خوب بلدند. امروزه از این جوانهای هشتاد ساله که با دیدن بعضی تغییرات هراسان به سراغ دکتر میروند خندهام میگیرد و تازه نمیدانند که در نود سالگی وضع از این هم بدتر میشود، ولی چه اهمیتی دارد: اینها ریسکهای زنده ماندن است. هرچند حافظهی پیرها برای چیزهایی که ضروری نیستند ضعیف میشود، اما به ندرت در مورد چیزهایی که واقعن مورد علاقهی آنهاست تعلل میکند و این از نکتههای خوب زندگی است. سیسرون به درستی گفته است که: هیچ پیری نیست که مخفیگاه گنج خودش را فراموش کند.
سرهنگ آئورلیانو بوئندیا با خود زمزمه می کرد: "انسان باید تا چه حد خوار و زبون بشود و چقدر باید بیچاره باشد تا بگذارد این شش سرباز مأبون اورا بکشند و او نتواند هیچ کاری بکند" آن قدر با خشم این جمله را تکرار کرد که عاقبت خشمش تبدیل به نوعی شوق شد. سروان روکه کارنیسرو به تصور این که سرهنگ دارد دعا می خواند به رقت آمده بود .
صد سال تنهایی / گابریل گارسیا مارکز / برگردان: بهمن فرزانه