‏نمایش پست‌ها با برچسب نیکلای گوگول. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نیکلای گوگول. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷/۱۱/۰۴

225

تاکنون هیچ کس نفهمیده است زن‏ها عاشق چه‏کسی هستند. من اولین کسی هستم که این معما را حل می‏کنم: عاشق شیطان‏اند. شوخی نمی‏کنم. با این‏که دکتر ها مدام چرند می‏بافند که زن‏ها چنین‏اند و چنان‏اند، حقیقت این است که زن‏ها عاشق شیطان هستند و نه هیچ کس دیگر. آن زنک را که در ردیف اول تیاتر نشسته و عینکی به دست دارد، می‏بینید؟ فکر می‏کنید به آن مردک چاق که مدالی روی سینه‏اش دارد نگاه می‏کند؟ نه، به عکس، به شیطانی که پشت سرش ایستاده است نگاه می‏کند. حالا آن شیطان خودش را پشت مدال مرد پنهان کرده و دارد با اشاره و چشمک خانم را دعوت می‏کند! شکی نیست که این خانم با او ازدواج خواهد کرد.

یادداشت های یک دیوانه/ نیکلای گوگول/ خشایار دیهیمی

۱۳۸۷/۱۰/۱۷

209

دنیا پر است از اتفاقات عجیب و مضحک. گاهی اوقات اتفاقاتی رخ می‏دهد که به سختی می‏توان باور‏شان کرد؛ همان دماغی که خودش را به‏جای مدیر‏کل جا ‏زده بود و چنان آشوبی در شهر برپا کرده بود، ناگهان انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، دوباره در محل اصلی‏اش یعنی درست در‏میان دو گونه ی سرگرد کاوالیوف ظاهر شد.

دماغ / یادداشت های یک دیوانه / نیکلای گوگول / برگردان: خشایار دیهیمی / نشر نی

۱۳۸۷/۰۵/۲۱

68

مهتاب آن چنان در تار وپود پارچه ی سفید نفوذ کرده بود که گویی آن چشمان هولناک حتی از ورای پارچه نیز قابل مشاهده بودند. با وحشت فراوان به پارچه خیره شد. گویی سعی داشت به خود بقبولاند، آنچه که می بیند، حقیقت ندارد. اکنون پرتره را به وضوح می دید. دیگر پارچه ای روی آن وجود نداشت. پرتره آشکار و روباز آنجا بود وچشمان پیرمرد مستقیما به وی می نگریستند. نگاه پیرمرد تا اعماق وجودش نفوذ می کرد. ناگهان با وحشت بسیار مشاهده کرد که پیرمرد به حرکت در آمده و با دو دست به کناره های قاب چنگ زد.کم مانده بود از ترس قلبش از حرکت باز ایستد. پیرمرد خود را بالا کشید و در حالی که هردو پای خود را از قاب خارج می کرد،با حرکتی سریع به کف اتاق پرید.

پرتره / نیکلای واسیلیویچ گوگول / پرویز همتیان