‏نمایش پست‌ها با برچسب فریدون تنکابنی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فریدون تنکابنی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۱۱/۱۹

686

سر و کله زدن با فلان راننده و شاگرد راننده اتوبوس و فلان مستخدم شیره‌ای یا فلان کارمند از زیر کار در رویِ فلان وزارت خانه سودی ندارد. خشم و کینه‌ات را یکجا جمع کن و از آن بمبی بساز و با آن «ستمگری» را منفجر کن.


یادداشتهای شهر شلوغ / فریدون تنکابنی

۱۳۸۹/۱۰/۲۷

671

درست است که رنج، روح را جلا می‌دهد ولی زندگی را از دست آدمی می‌گیرد.

غار آبی / فریدون تنکابنی

۱۳۸۹/۱۰/۲۰

662

روزنامه روز گذشته رو برمی دارم و یک بار دیگر نگاه می‌کنم. چشمم که سنگین می‌شود، فکری از سرم می‌گذرد: روزنامه را به جای مرکب، با لجن چاپ کرده‌اند.

ستاره‌های شب تیره / فریدون تنکابنی

۱۳۸۹/۱۰/۰۷

648

پاسبانی که روی صندلی جلوی اتوبوس کنار من نشسته بود، چنان غرق در کتاب جبر کلاس دوم بود که به دو افسری که از در جلو بالا آمدند اعتنایی نکرد و سلامی نداد.

برای همین است که از علم، خوشم می‌آید.


یادداشتهای شهر شلوغ / فریدون تنکابنی

۱۳۸۹/۰۸/۰۹

617

در انديشه معتقدان خدا تناقض عجيب و آشكاري به چشم مي خورد :
اگر مردي كودك مرد ديگري را بكشد و قاضي حكم بدهد كه كودك مرد قاتل را بكشند، قاضي را نادان و ستمگر مي شناسند اما همين عمل را به خدا نسبت مي دهند و در عين حال او را دانا و دادگر مي دانند.

يادداشتهاي شهر شلوغ / فريدون تنكابني

۱۳۸۹/۰۷/۱۸

603

وقتی بچه شما توی خانه آتش گرفته ای، گیر افتاده باشد، بی درنگ خودتان را به معرکه می اندازید. فکر سوختن و زیرآوارماندن را اصلاً نمی کنید. این فکرها مال وقتی است که بچه همسایه توی آتش مانده باشد. همه عذر و بهانه ها و اما و اگرها و احتیاطها و دوراندیشی ها مربوط به اوست.

برای برخی «آزادی» و «حقیقت»، بچه همسایه است.

فریدون تنکابنی / یادداشتهای شهر شلوغ