شگفتانگیز این که در سرزمین کاپاها رسم بر این است که چند لحظه قبل از زایمان و به دنیا آمدن بچّه، پدرِ بچّه در مقابل زن زانو میزند، دهان را نزدیک میکند و میپرسد:«آهای! بگو ببینم مایل هستی به دنیا بیایی؟ پیش از تصمیم گرفتن و جواب دادن خوب فکرهایت را بکن.»
بگ نیز طبق سنت عمل کرد. روی زمین زانو زد، دهان را نزدیک برد و چند مرتبه آن سوال را تکرار کرد.
صدای بچه از درون رحم مادرش شنیده شد؛ صدایی بود فوقالعاده ضعیف و مردد:«دلم نمیخواهد متولد شوم. قبل از هرچیز، نمیخواهم وارث خون تو باشم. حتی تصورش دیوانگیست. وانگهی من عقیده دارم زندگی و حیات ما چیزی نیست مگر پلیدی و شرّ مطلق. »
بگ نیز طبق سنت عمل کرد. روی زمین زانو زد، دهان را نزدیک برد و چند مرتبه آن سوال را تکرار کرد.
صدای بچه از درون رحم مادرش شنیده شد؛ صدایی بود فوقالعاده ضعیف و مردد:«دلم نمیخواهد متولد شوم. قبل از هرچیز، نمیخواهم وارث خون تو باشم. حتی تصورش دیوانگیست. وانگهی من عقیده دارم زندگی و حیات ما چیزی نیست مگر پلیدی و شرّ مطلق. »
پردهی جهنّم/ ریونوسکه آکتاگاوا/ جلال بایرام